من یک آرزوی بزرگی دارم
داکو پدر بزرگش را بابا مهربان صدا می زند. از بس او مهربان است. بعضی وقتها می آید خانه داکو و یکی دو روز پیش آنها می ماند. داکو همیشه از دیدن او خوشحال می شود و اصرار می کند بابا مهربان ساکش را در اتاق او بگذارد و حتی آنجا بخوابد.
مامان توی حال برای بابا مهربان جا پهن می کند و به داکو می گوید بابا مهربان اینجا راحتتر است. داکو هم فوری می رود و بالش خودش را می آورد و می گوید پس من هم اینجا می خوابم. بابا برای او هم جا پهن می کند. بابا مهربان برای داکو قصه می گوید. از زمانهای خیلی خیلی دور تعریف می کند. بابا مهربان خیلی کم غذا می خورد. خیلی هم یواش یواش غذا می خورد. داکو چند بار می رود و می آید و می گوید:
هنوز تمام نکردی؟
مامان می پرد وسط و فوری می گوید:
بگذار بابا راحت غذایش را بخورد.
چند وقت بود که داکو ته دلش یک آرزویی داشت. به هیچکس هم نمی گفت. فقط بابا مهربان می دانست داکو چه آرزویی داشت. حالا من هم برای شما می گویم که آرزوی داکو چه بود.
داکو یک چیزهایی دربارۀ نمایش سیرک حیوانات خوانده بود و شنیده بود. آرزو می کرد روزی از نزدیک سیرک حیوانات را ببیند. از بابا مهربان پرسیده بود:
هیچ وقت سیرک دیده ای؟
خیلی جوان بودم. یک وقتی وسط شهر یک سیرک بزرگ برپا شد و منهم نگاه کردم.
چی دیدی؟
بندبازها را دیدم. میمون ها هم بودند. فیل ها را دیدم که روی صندلی رفته بودند یا از توی حلقه های بزرگی رد می شدند. بندبازها سوار فیل ها می شدند و دور می چرخیدند. از همه بیشتر از میمونها خوشم آمده بود. چه حیوانهای بامزه ای!
آخرین باری که بابا مهربان پیش داکو رفت، یواشکی زیر گوش او گفت:
یک خبر خوبی برات دارم. دو تا بلیط برای سیرک خریدم.
از جیب جلیقه اش دو تا بلیط درآورد و به داکو نشان داد.
داکو به آنها نگاه کرد. عکس چند بندباز روی یک فیل و روی بلیط ها نوشته شده بود ” نمایش سیرک بزرگ حیوانات و حرکات نمایشی”.
داکو داشت از خوشحالی می ترکید. باورش نمی شد بابا مهربان بلیط سیرک خریده باشد!
بابا مهربان بعد از شام برای مامان و بابا هم داستان بلیط ها را تعریف کرد.
داکو و بابا مهربان برای دیدن سیرک باید می رفتند یک شهر دیگری. بابا قول داد که روز بعد در یک هتل برای آنها جا رزرو کند و همین طور برایشان بلیط اتوبوس بخرد. مامان هم خوشحال شده بود و دلش می خواست او هم به سیرک برود.
آن شب هم داکو مثل همیشه پیش بابا مهربان توی حال خوابید. زودی هم خوابش برد. تمام شب هم خواب سیرک را می دید. دو روز بعد، صبح زود مامان آنها را به ترمینال اتوبوسها رساند و وقتی بابا مهربان و داکو سوار اتوبوس شدند، ایستاده بود و برایشان دست تکان می داد.
توی اتوبوس داکو بغل دست بابا مهربان نشسته بود و به آرزویش فکر می کرد. دست بابا مهربان را در دستش را گرفته بود و می گفت:
چقدر خوب است آدم آرزو داشته باشد!
بابا مهربان خندید و چیزی نگفت. داکو سرش را به بازوی او چسبانده بود و درجا خوابش برد. بیدار که شد راه زیادی نمانده بود. وقتی از اتوبوس پیاده شدند، تاکسی گرفتند و یک راست رفتند هتل.
اتاق کوچکی بود با دوتا تخت. داکو تا آن موقع هتل ندیده بود. با کنجکاوی دور و بر را نگاه می کرد. یکی دوبار چراغ دستشویی را خاموش و روشن کرد. زیاد با خانۀ خودشان فرق نداشت.
داکو بهترین لباسهایش را با خود آورده بود. آنها را پوشید و آمادۀ رفتن بود. ریسه می رفت. از هیجان ناخن هایش را می جوید. لپ های او گل انداخته بود. چند بار به بابا مهربان گفت باید عجله کند.
آخر سر راه افتادند. تاکسی گرفتند و رفتند محل سیرک. وسط جای بزرگی یک چادر برزنتی خیلی خیلی بزرگی برپا بود. اما هر چه نگاه می کردند از هیچ کسی خبری نبود. سوت و کور.
داکو چیزی متوجه نمی شد. همچنان خوشحال بود. اما بابا مهربان نگران شده بود. عجیب بود. از مردمی که می خواستند سیرک ببینند خبری نبود.
رفتند و رفتند تا رسیدند جلوی گیشه بلیط فروشی. یک آقای تنهایی آنجا نشسته بود. بابا مهربان رفت جلو و شروع کرد به حرف زدن با او. داکو صدایشان را نمی شنید.
بابا مهربان با مرد خداحافظی کرد و دست داکو را گرفت و داشت برمی گشت. داکو دست او را کشید و با دلخوری گفت:
نه. نه بابا مهربان. باید از این طرف برویم!
بابا مهربان غمگین بود. صدایش کمی می لرزید. نمی دانست چه بگوید. آخر سر گفت:
داکو جانم یک اتفاق بدی افتاده. مثل اینکه یکی دو تا از میمونها امروز غذای بدی خورده اند و مسموم شده اند. برای همین مسئول سیرک تصمیم گرفته برای امشب برنامه نداشته باشند. توی رادیو اعلام کرده بودند. ما این خبر را نشنیده بودیم. آخر توی اتوبوس بودیم.
داکو داشت دیوانه می شد. دور خودش می چرخید و می گفت:
نه. نه. پس آرزوی من چی. من می خواهم سیرک ببینم! برو بگو من می خواهم بروم پیش میمونها!
بابا مهربان روی سکویی نشست. خیلی غمگین بود. روی سکویی نشست و داکو را بغل کرد گفت:
بچه جان، آرزوی من هم بود.
داکو خودش را از بغل بابا مهربان بیرون کشید و گریه کنان گفت:
من می خواهم بروم پیش میمونها. ببینم چرا مریض شدند.
بچه جان بچه جان چه می می توانم بگویم!
داکو کم کم آرام شد و قبول کرد که آن روز سیرکی در کار نیست. رضایت داد دنبال بابا مهربان برگردد هتل. آنها رفتند ساندویچ فروشی و غذا خوردند. داکو نوشابه هم سفارش داد. توی راه برگشت به هتل، باز یادش افتاد که چقدر دلخور است. آرزویش برآورده نشده. از بابا مهربان پرسید:
راست گفتی که آرزوی تو هم سیرک بوده؟
بابا مهربان خندید و گفت:
مثل اینکه باور نکردی ها؟
داکو مسواک زد و رفت سرجایش دراز کشید. بابا مهربان آمد و کنار او لبۀ تخت نشست. موهای داکو را نوازش کرد و گفت:
همه چیز با آرزو شروع می شود.
داکو نیم خیز شد و پرسید:
یعنی چی؟
یعنی اینکه یادت نرود آرزویت چه بود. تو آرزوی دیدن سیرک حیوانات را داری. من هم آرزو دارم سالم باشم. خیلی مریض نشوم. نباید بیخیال آرزوهایمان باشیم. نباید یادت بره چقدر دلت می خواست سیرک ببینی. باید براش کاری بکنی.
چه کاری؟ من که پول ندارم بازم سوار اتوبوس شوم و بیایم اینجا. پول ندارم بلیط بخرم.
می دانم. فقط به من قول بده که بازم مثل قبل دلت می خواد سیرک ببینی. بعد…
قول می دهم. بعد چی؟
توی ساندویچ فروشی وقتی تو داشتی غذایت را می خوردی یک روزنامه ای روی میز بود. من هم داشتم آن را ورق می زدم. یادت می آید؟
خُب که چی!
یک جایش نوشته بود همۀ آنها که آرزوی دیدن سیرک را فراموش نمی کنند، می توانند یک وقت دیگری برای دیدن بندبازها و حیوانات پیش ما بیایند!
دروغ نگو!
بابا مهربان از ته دل خندید. همان طور که پیشانی داکو را می بوسید زیر گوشش گفت:
یادت نرود قول دادی.
داکو وسط خواب و بیداری جوابش را داد:
قول می دهم. در جا خوابش برد.


Leave a comment