پای توکا شکسته
قبل از اینکه معلم کلاس لیست را روی میز بگذارد و حاضر غایب کند، همه کلاس با هم داد زدند و گفتند:
پای توکا شکسته. دیگر به مدرسه نمی آید.
معلم کلاس لبخندی زد و گفت:
حتما می آید.
معلم کلاس به بچه ها گفت که خانوادۀ توکا به او خبر پای شکسته را داده بودند. حالا باید کمی صبر می کردند تا پای توکا شکستگی را پشت سر بگذارد و مثل قبل قوی شود تا توکا به مدرسه برگردد.
همۀ کلاس ماجرای پای شکسته توکا را می دانستند. روز تعطیل توکا با چند ماشین اسباب بازی مشغول بوده که یک دفعه به سرش می زند که برای خودش با ماشینها اسکی درست کند.
چند ماشین را ردیف می کند و روی سقف آنها چسب می زند بعد هم یک نکه تختۀ صاف را مثل اسکی روی سقف ماشینها می چسباند. تا تخته حسابی به سقف ماشینها بچسبد.
وقتی خیالش از چسبیدن تخته راحت می شود با خودش می گوید این که بیشتر شبیه اسکیت شد!
بهرحال فرقی هم نمی کرد اسکی یا اسکیت هر دوی آنها جالب بود. توکا خوشحال بود که خودش آن را ساخته است.
اول خیلی با احتیاط دستش را به میله های پله ها می گیرد و روی تخته می رود. کمی تلو تلو می خورد اما خیلی زود تعادلش را حفظ می کند.
یک لحظه پشیمان می شود و فکر می کند بهتر است این بازی را فراموش کند. اما یک طرف فکرش هم دلش می خواست یک چیز تازه امتحان کند.
آن قسمت از فکرهای او که عاقل تر بودند به آن قسمت دیگر که می خواستند شیطنت بکنند، می بازد. فکرهایی که می خواستند شیطنت کنند هی توکا را سیخ می زدند که دستش را از میله ها ول کند و راه بیفتد.
توکا حرف آنها را گوش کرد و دستش را از میله ها ول کرد. اول تلو تلو خورد و بعد با سر از پله ها افتاد پایین. چه خوب شده بود که به عقلش رسیده بود که کلاه ایمنی روی سرش بگذارد. والا معلوم نبود چه به سرش می آمد!
آقای همسایه که همان موقع رسیده بود و پرتاب شدن توکا از روی پله ها را دیده بود، دوان دوان به طرف آپارتمان توکا اینها رفت و زنگ در را چند بار فشار داد و به سرعت از پله ها پایین آمد و به طرف توکا رفت.
مامان بابا که بالای سر توکا رسیدند فهمیدند بلایی سر او آمده. از ماشینهای اسباب بازی و تخته که دور و بر توکا ولو بودند، فهمیدند توکا چه دسته گلی آب داده.
توی بیمارستان عکس برداری نشان می داد که استخوان پای توکا شکسته . بدن و سر و صورتش هم کبودیهای زیادی برداشته بود. حالا همه خوشحال بودند که توکا چقدر کار خوبی کرده کلاه ایمنی داشته. توکا هم که از درد پایش گریه اش گرفته بود لبخندی زد و توی دلش به یاد آن فکرهای عاقل افتاد.
دکتر پایش را گچ گرفت و برایش نسخه نوشت. دوباره عکس برداری کردند و آخر سر همه راهی خانه شدند.
خدمات بیمارستان یک ویلچر کوچک به توکا قرض داد. تا مجبور نباشد تا مدتی راه برود. توی راه توکا همه اش به ویلچری که گرفته بودند فکر می کرد.
روز بعد چند نفر از دوستانش پیش او رفتند. حال توکا بد نبود اما بی حال روی تخت دراز کشیده بود و چند بالش بزرگ هم پشت او گذاشته بودند. بچه ها زودی رفتند. گفتند وقتی توکا بهتر شد دوباره پیش او می آیند.
چند روز بعد نصف همکلاسی هایش آمده بودند. یک عالمه بازی کردند و سربه سر هم می گذاشتند.
معلم کلاس درسها را به بابا مامان توکا ایمیل می زد و آنها هم عصرها یکی دو ساعتی با او کار می کردند که خیلی از کلاس عقب نماند. اما یک اتفاق تازه افتاده بود. توکا بیشتر ساعتها مشغول بازیهای پلی استیشن بود. نه خیلی حوصلۀ دوستانش را داشت و نه درسهایی که عصرها به او می دادند برایش جالب بود. روزها تا نزدیک ظهر می خوابید و شبها تا دیروقت بیدار بود. دلش فقط بازیهای کامپیوتری میخواست.
بابا مامان همه اش نگران بودند. اما نمی دانستند چکار کنند. از روز اول، توی همان بیمارستان به توکا قول داده بودند که هر چقدر دلش بخواهد می تواند بازی کند.
توکا هم گیر کرده بود. فکرهایی که عاقل بودند هی نق می زدند و می گفتند:
اینطوری خیلی تنها شدی!
توکا فکرهای بازیگوش را سراغشان می فرستاد. آنها می گفتند:
توکا تنها نیست. یک عالمه دوست های کامپیوتری دارد که با آنها مسابقه می دهد و بیشتر وقتها هم می برد. امتیازهای او از خیلی های دیگر بیشتر شده.
پای شکسته داشت جوش می خورد و توکا می توانست از چوبهای زیر بغل استفاده کند و به مدرسه برود. اما او اصلا دلش نمی خواست از پشت کامپیوتر بلند شود و به مدرسه برود. حالا خیلی چیزها یاد گرفته بود که باحال تر از درسهای مدرسه بود.
روز اول که دوباره مدرسه را شروع کرد از بس خمیازه کشید و سرش را روی میز گذاشت، داشت معلم را کلافه می کرد.
مشاور مدرسه چند بار با توکا و پدر و مادرش ملاقات کرد. اما چیزی عوض نمی شد تا اینکه یک روز به توکا گفت:
من حدس میزنم برای بهتر بازی کردن خیلی باید تمرین کرده باشی. تو می آیی مدرسه که تمرین کنی که توی خیلی چیزها بهتر بشوی.
مثلا چی؟
مثلا سرعت فکر کردن و تصمیم گرفتن، برنامه ریزی و…
توکا نگذاشت حرف او تمام شود گفت:
همۀ این تمرین ها توی بازیها هست. احتیاج نیست بیایی مدرسه.
باورم نمی شود که همۀ چیزهایی توی مدرسه یاد می گیری و تمرین میکنی، بازیها داشته باشند.
چرا دارند. شما خبر نداری.
باشه یک کاری می کنیم. تا دفعۀ بعد که همدیگر را می بینیم تو به حرفهای من فکر کن و من هم سعی می کنم به حرفهای تو فکر کنم. باید برنامه ریزی کنیم که تو هم درسهای مدرسه ات را یاد بگیری و هم یک بازیکن خیلی خیلی خوب بازیهای کامپیوتری باشی.
توی راه خانه توکا به حرفهای مشاور فکر می کرد. شب که توی تخت دراز کشید و چشمهایش را بست و خوابش برد، خواب دید سر کلاس دارد تمرین هایش را حل می کند و به سوالهای معلم جواب می دهد.
چقدر خوشحال بود که می توانست کارهای مدرسه اش را خوب انجام دهد.


Leave a comment