از تاریکی می ترسم

Written by:

 از تاریکی می ترسم

مامان بابای کالو و همینطور خواهر بزرگتر او خیلی دوست داشتند طبیعت گردی کنند و زیبایی های آن را ببینند. کالو زیاد برایش فرق نمی کرد کجا بروند. همین که جایی برای دیدن چیزی می رفتند خوشحال. آخر سن او کم بود و تصمیم نگرفته بود از چه چیزهایی بیشتر یا کمتر خوشش بیاید.

وقتی بابا گفت آخر هفته برای دیدن یک غاری به شهر دیگری سفر می کنند، مامان و خواهرش خوشحال شدند. کالو پرسید:

گفتی کجا می رویم؟

می رویم داخل یک غار را ببینیم.

چطوری؟

از راههای که مشخص شده می رویم تو و بعد همان مسیر را دنبال می کنیم. تا هر کجا که اجازه داشته باشیم، جلو می رویم. اگر توی غار آب باشه سوار قایق می شویم. جالبه نه؟

نمی دانم.

مدتی بعد روز تعطیلی که  رسید خانوادۀ کالو به طرف غار راه افتاد. بابای کالو از یک مسیر کوهستانی یک عالمه رانندگی کرد تا رسید به جایی که یک صف دراز منتظر خریدن بلیط بودند. کالو پرسید:

مگر برای غار دیدن هم بلیط می فروشند؟

حتما.  توی غار کارهای زیادی کرده اند تا آنها که برای دیدن می آیند، راحت باشند . همۀ اینها را با پول بلیط هایی که می فروشند، درست کرده اند.

خانوادۀ کالو هم بلیط خریدند و به داخل غار رفتند. چقدر سرد بود. مامان کالو چند تا بلوز و کاپشن گرم با خودش آورده که از کوله اش درآورد و داد تنشان کردند. 

از اتاقک های نیمه تاریک و راهروهای دراز و پیچ در پیچ  که همه اش غار بود رد شدند. می خواستند به قایق ها برسند. کالو همه اش در و دیوار را نگاه می کرد. سنگهای رنگی کریستالی که شکل های قشنگی هم داشتند از سقف آویزان بودند. از یک عالمه سوراخهای کوچک آب می چکید. چه خوب شد که خانوادۀ کالو چکمه پلاستیکی پوشیده بودند. 

وقتی منتظر نوبت قایق ایستاده بودند. توی کالو یک جوری بود. احساس می کرد خیلی خوشش نمی آید که به این غار آمده اند.

هر چه به دیواره های غلر نگاه می کرد شکل های عجیب و غریبی می دید. شکل یک غول، حیوانهای خطرناک شاخدار و درختهای بزرگی که انگار می خواستند آدم را بخورند. کالو ترسیده بود. دست مامانش را ول نمی کرد.

ته قایق نشسته بود و اصلا به حرفهای بقیه گوش نمی کرد.

فقط میخواست فوری از آن غار ترسناک برود بیرون. جاهایی که سقف ها کوتاه تر بودند، وقتی خواهرش به سنگ های کریستالی دست می زد، داد و فریاد کالو بلند می شد:

دست نزن. خراب می شوند. می ریزند روی سرمان. من می خواهم بروم بیرون. دوست ندارم نگاه کنم.

بقیۀ مسیر قایق سواری کالو سرش را روی سینۀ مامانش قایم کرد و یک بند می گفت من می خواهم بروم بیرون. غار دوست ندارم. دلداری های مامان بابا و خواهرش هم به جایی نمی رسید. فقط می خواست برود بیرون. 

گریه و داد و فریاد کالو نگذاشت همه دیدنی های غار را ببینند و اولین ایستگاه توقف قایق پیاده شدند  که برگردند.

روز سختی بود. کالو فقط می خواست برگردد خانه شان. بداخلاقی ها و گریه زاری کالو کاری کرد که مامان بابا تصمیم گرفتند برگردند. توی راه کالو گوشه صندلی ماشین خودش را جمع کرده بود و با هیچ کس حرف نمی زد.

مامان نگرانش بود. هی برمی گشت و او را نگاه می کرد. بابا چیزی نمی گفت. خواهرش هم خوابش برده بود.

کالو توی سرش همه اش به شکل های غول و حیوانات وحشتناکی که دیده بود، فکر می کرد.

چندین روز از دیدن غار گذشته  بود و حالا اتفاق عجیبی افتاده بود. کالو از تاریکی می ترسید. خیلی هم می ترسید. همه اش شکل های حیوانات بزرگ و وحشی  می دید. خیال می کرد پردۀ اتاقش شکل غول شده یا صندلی ها مثل شیرهای درندۀ جنگل شده اند.

هر شب گریه می کرد و می خواست مامان پیش او بخوابد. می گفت اتاقش پر از حیوانات وحشی شده. حاضر نبود چراغ را خاموش کند. می گفت حیوانات جنگل به او حمله می کنند. از مامان می خواست تا صبح پیش او بماند و هیچ وقت چراغ را خاموش نکند.

یک شب بابا به کالو پیشنهاد کرد تا با هم بازی کنند. بابا گفت این یک بازی جدید است و اسمش بازی تاریک و روشن است. کالو خوشحال شد و پرسید اولش باید چکار کنند. بابا گفت:

دوتا چراغ قوه برمی داریم و می رویم توی محوطۀ باز جلوی خانه مان و توی تاریکی دنبال حیوانهای وحشی می گردیم.

کالو یک فکری کرد و گفت:

ولی من از حیوانهای وحشی می ترسم. نمی خوام بازی کنم.

بابا خندید و گفت:

اولش من تنهایی بازی می کنم. یعنی توی تاریکی دنبال آنها می گردم. بعد با چراغ قوه روی آنها نور می اندازم تا ببینم واقعا درست حدس زدم یا نه.

کالو فکری کرد و با خودش گفت:

چه بی مزه! بازی که اینطوری نیست.

دوباره گفت:

نمی خواهم بازی کنم. 

باشه. پس فقط بیا و به من  کمک کن. 

کالو با دلخوری دنبال بابا بیرون رفت. دست او را محکم گرفته بود و خودش را به پاهای بابا چسبانده بود. با هم رفته بودند توی محوطۀ باز جلوی خانه و لابه لای درخت ها دنبال حیوانات وحشی می گشتند.

بابا یک روباه پیدا کرد و فریاد کشید:

نگاه کن آنجا را نگاه کن. یک روباه گنده رفته روی درخت نشسته. حالا باید چراغ قوه را روشن کنم. وقتی بابا روی جایی که به نظر می آمد، روباه نشسته باشد، نور انداخت، هیچی روباهی نبود. فقط شاخ و برگ درختها بود. کالو غش غش خندید و گفت:

گول خوردی.

بابا گفت:

عیب نداره یک حیوان دیگه ای پیدا می کنم.

چه بازی بامزه ای شده بود. حالا کالو هم وسط آمده بود و شکل حیوانات جنگلی را اینجا و آنجا پیدا می کرد و به بابا می گفت:

آنجاست. آنجاست. یک خرس گنده پشت درخت قایم شده. 

بابا تندی  چراغ قوه نور را به آن طرف می گرفت و می خواست خرس را شکار کند. ولی از آقا خرس خبری نبود. کالو دست هایش را بهم می مالید و می گفت:

دیدی از خرس خبری نبود.

حسابی بازی کردند. چند بار هم کالو با چراغ قوه روی حیوانهای خیالی نور انداخت و بابا هم حسابی خندید. هر بار می گفت:

دیدی فقط یک شکل بود که تو فکر می کردی یک حیوان خطرناک باشد!

وقتی برگشتند باز هم بازی تاریک و روشن را با خواهرش و مامان ادامه دادند. شب بامزه ای شده بود. چراغها را خاموش کرده بودند و دنبال شکل های خطرناک می گشتند که هیچ کدام خطرناک نبود. تیم کولا و بابا برنده شد و آخر سر دور هم نشستند و یک ظرف بستنی را تا ته خوردند.

وقت خواب که شد کالو چراغ قوه را با خودش به رختخواب برد. می خواست هر شکل عجیبی که روی دیوار می افتاد یا وقتی که توی تاریکی کمد لباس مثل یک خرس گنده می شد، فوری چراغ قوه را روشن کند.

مامان بابا نگاهی به هم کردند و خندیدند.

Leave a comment