میو، گربۀ تنبل و خواب آلود
دوست مامانم گربۀ تنبل و خواب آلودش را که از دستش خسته شده بود، به ما داد. مامانم همیشه این گربه را دوست داشت. اسمش را هم مامانم برایش انتخاب کرده بود. این گربۀ تپل و ناز نازی با پشمهای سفیدش یک گوشه گرم و نرمی پیدا می کرد و تمام روز آنجا دراز می کشید. خیلی وقتها که دوست مامانم مسافرت می رفت میو هفته ها پیش ما می ماند. خانۀ ما مثل خانۀ دومش شده بود. وقتی هم که قرار شد دیگر با ما زندگی کند، من فکر می کردم دلش برای دوست مامانم تنگ می شود و بد اخلاقی می کند. ولی اصلا عین خیالش نبود. انگار همیشه با ما زندگی می کرده.

مامانم عاشق میو بود. به او غذا می داد. یک پتوی کهنه را چند لایه کرده بود و بغل شوفاژ زیر او می انداخت. هی نازش می کرد و حرفهای خوب خوب به او می زد. هر چقدر من می گفتم میو هیچی از این حرفها سرش نمی شود، به خرج مامان نمی رفت. قصه برای میو تعریف می کرد. انگار آدم است!
من همیشه دلم می خواست یک سگ یا یک خرگوش یا شاید هم یک میمون می توانستیم بگیریم. این میو خانوم تنبل به چه درد می خورد؟
تازه که آمده بود مامان هی به من می گفت با او بازی کنم. هر چه فکر می کردم عقلم به جایی نمی رسید که با این سفید پشمالوی تنبل چکار کنم تا نکان بخورد. یکی دوتا موش اسباب بازی خریدیم. آنها را زیر میز پشت مبل قایم می کردیم و فکر می کردیم کنجکاو می شود و برای پیدا کردن آنها تکانی به خودش می دهد. ولی اصلا اینطور نشد. از بغل شوفاژ تکان نمی خورد.

مامان می گفت عیب نداره. بگذار راحت باشه. از دست مامان لجم می گرفت. به او می گفتم نگاه کند و ببیند چند تا گربه قشنگتر از میو توی کوچه دارن حال می کنند. بابا که بی خیال بود. هیچ کاری با او نداشت. اما من یک روز دیدم وقتی بابا داشت پاکت شیر را از یخچال در می آورد، میو سرش را بلند کرده بود و فقط به بابا نگاه می کرد.
وقتی بابا توی ظرفش شیر ریخت، میو آرام بلند شد و به طرف ظرف رفت. با شالاپ و شلوپ شیر را خورد و دوباره برگشت سر جاش.
یک فکری به کله ام زد. از بابا پرسیدم می شود از فردا من به او شیر بدهم. بابا هیچی نگفت اما فکر کنم خوشحال هم شد. تمام بعد از ظهر نشستم و نقشه کشیدم که چکار کنم میو یک کم تکان بخورد. هیچ بازی که دوست نداشت، گولش هم نمی شد زد. ولی کم کم نقشه ام درست شد.

فردای آن روز یک عالمه شیر توی ظرفش ریختم و نشستم به نگاه کردن. آنقدر تند تند شیر را می خورد که انگار روزهای زیادی گرسنه مانده بود.
روز بعد همان مقدار شیر ریختم اما جای ظرفش را عوض کردم. میو مجبور شد یک دور کامل بزند تا به ظرفش برسد. با تعجب دیدم که راست راستکی بلند شده و دنبال ظرف شیر می گردد.
حالا فهمیده بودم که خوراکی میو تنبل را از جا تکان می دهد. مامان خیلی خوشحال نبود. همه اش می گفت اذیتش نکن!
یکبار که حوصله ام از دست مامان داشت سر می رفت گفتم

بنظرم شما و خاله این گربۀ بیچاره را تنبل کرده اید.
مامان خیلی خوشش نیامد. فوری گفت:
گربه ها هم مثل ما آدمها با هم فرق دارند. یکی دوست دارد بازی کند یکی دوست ندارد. یکی هی می خوابد آن یکی هی بالا پایین می پرد.
ولی میو هیچ چیز دیگری امتحان نکرده که بتواند انتخاب کند. شما و خاله مثل مریض ها با او رفتار کرده اید.
وقتی دلش نمی خواهد کاری بکند ما چکار کنیم؟
من فکر می کنم چیزهای دیگری هم یواش یواش دوست داشته باشد.
حالا ببینیم تو چیکار می کنی.
من می خواهم چیزهای جدیدی یادش بدهم.
چه حرفهایی به من گفتم. خودم هم نمی دانم چطور شد اینها را گفتم. راستش یک کمی هم ترسیدم. فکر کردم اگر هر کاری هم بکنم و میو راضی نشود، همۀ حرفهای مامان درست از آب درمی آید.
روز بعد شیر میو را ریختم توی شیشه و جلوش گذاشتم. با چشمهای گشاد نگاهم می کرد و غُر می زد. اگر زبان داشت دعوایم می کرد. پتو را از زیرش کشیدم و ظرف غذایش را خیلی دورتر از آنجایی که دراز کشیده بود گذاشتم. بعد شیشه شیر را برداشتم و به طرف ظرفش رفتم.
بلند شد دنبالم راه افتاد. از خوشحالی جیغ می زدم. میو شیرش را خورد و دوباره سر جای اولش برگشت. خوب بود. یک کمی پیشرفت کرده بود. مامان قبول کرد که ظرف غذای میو جایی خیلی دورتر از جایی همیشه دراز می کشید باشد. اولش گفت

شاید غذایش را نخورد!
ما…مان آخه گربه خبر داشته باشد یک غذایی هست اما بلند نشود برود آن را بخورد!
آخر میو به این چیزها عادت نداره
بابا مامان را راضی کرد که هیچی نمی شود.
راهش را پیدا کرده بودم. یک چیز خوشمزه جلوی دماغ میو می گرفتم و او را دنبال خود می کشاندم تا آخر به سر به طرف غذایش می رسیدیم. میو کم کم از این بازی ساده خوشش آمده بود. دیگر غر نمی زد. دنبال من راه می افتاد و می آمد. همیشه هم یک جایزه خوب از من می گرفت.
چند ماه که گذشت دیدیم که میو کمتر دراز می کشد. خودش لای در را باز می کند و می رود توی حیاط. لابلای باغچه سرگرم می شود. هنوز هم خیلی پشمالو بود ولی دیگر مثل سابق تنبل نبود.


Leave a comment