وقتی مداد شوکا را شکستم بنظرم معلم دید. یک دفعه بالای سرم سبز شد تا کمر خم شده بود روی من. نمی شد راحت نفس کشید. یواشکی گفت:

– بیا چند دقیقه با هم بریم بیرون کلاس یک کمی حرف بزنیم.
اصلا از پیشنهادش خوشم نیامد. همین طوری گفتم:
برای چی. مگر من کاری کردم؟
مداد شوکا را شکستی و زیر دفترت قایم کردی. خودت می دانی این کار بدی بود. ما باید در موردش حرف بزنیم.

همه بچه های کلاس سرشان به کار خودشان بود وداشتند تمرینها را حل می کردند. هیچ کس صدای ما را نمی شنید. مانده بودم چطوری از دست معلم خلاص بشوم. همینطوری گفتم :
این تمرینها خیلی سخته. اصلا به چه درد من می خورند؟
معلم دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت:
چرا از من کمک نگرفتی؟ من می توانستم کمکت کنم تا متوجه بشوی چکار باید بکنی.
همینطور که حرف می زد به طرف در کلاس رفت و آنجا ایستاد و به من نگاه کرد.
حالا دیگر راهی برایم نمانده بود. مجبور شدم دنبال او راه بیافتم و از کلاس بیرون بروم . معلم با چشمهایش چیزهایی به کمک معلم کلاس گفت و با هم رفتیم.
یک جایی توی راهرو روی نیمکتی نشستیم. من اول شروع کردم:
اصلا این تمرینها بدرد نمی خورند. حوصله آدم را سر می برند.
معلم گفت:
می دانی چرا باید تمرینها را حل کنی؟
من شانه هایم را بالا انداختم. می خواستم بگویم برای من اهمیتی ندارد. معلم اولش چیزی نگفت اما یهو گفت:
خب برگردیم سر اصل موضوع.
با عجله پرسیدم کدام موضوع؟ اصلا یادم رفته بود که مداد شوکا را شکسته بودم.
معلم دستهای مرا توی دستهایش گرفت و سعی می کرد به چشمهایم نگاه کند. اما من نمی خواستم. دستم را از دستش بیرون کشیدم. دلم می خواست بگم من را ول کن بابا!
مداد شوکا را شکستی. حالا من باید برای بابا مامان یک یادداشتی بنویسم. تو هم باید بروی و برای شوکا توضیح بدهی که متاسفانه تمرینها برایت سخت بوده و تو یک کم عصبانی بودی و اشتباه کردی و مداد شوکا را شکستی.
برای چه باید این کار را بکنم.
معلم گفت:
برای اینکه یک کار بد را به یک کار خوب تبدیل کنی.
اصلا از حرفهای معلم سر در نمی آوردم. معلم شوکا را هم صدا کرد بیرون و برایش توضیح داد. شوکا هم گفت:
باشه حالا عیب نداره. فهمیدم چرا مدادم راشکستی.
سرم را انداختم پایین و خیلی یواشکی گفتم:
ببخش. کار خوبی نبود.
سر میز شام بابا مامان هی بهم نگاه می کردند و چیزی نمی گفتند. من داشتم با غدایم بازی می کردم. دلم می خواست آنها بفهمند که حالم زیاد خوب نیست. برای هیچی معذرت خواهی کرده بودم. حالا یک مداد را بشکنی که چیزی نمی شود. شوکا صد تا مداد دارد.

بعد از شام وقتی دور هم نشسته بودیم بابا گفت:
به نظرم ته دلت باور نکردی که کار بدی کردی و باید معذرت خواهی می کردی!
هیچی نگفتم. اما توی دلم با خودم گفتم خب شوکا که گفت عیب نداره.
بابا ول کن نبود. همینطوری هی یک چیزهایی می گفت.
آخر شب وقتی توی تختم دراز کشیدم نمی دانم چرا به حرفهای بابا فکر می کردم. گوشهایم را گرفتم که صدای بابا توی گوشم نیاید. اما نمی شد.
بابا می گفت:
اول از همه خودت باید قبول کنی که کار خوبی نکردی و باید یک جوری جبران کنی. معذرت خواهی کنی برای شوکا توضیح بدی چرا اینطوری شد. شاید فکر می کنی شکستن مداد شوکا چیز مهمی نبوده که باید برایش معذرت خواهی کنی.
همه حواست رفته پیش معذرت خواهی بجای اینکه به شکستن مداد فکر کنی!
بابا راست می گفت اصلا یادم رفته بود مداد شوکا را همینجوری برداشتم و شکستم. حالا توی تختم قبل از اینکه خوابم ببرد فرصت خوبی بود به آن فکر کنم.



Leave a comment