مادربزرگ آدبا نزدیک خانۀ آنها زندگی می کرد. آدبا هر روز بعد از تعطیل شدن مدرسه، یک راست می رفت پیش مادربزرگ تا عصر که بابا یا مامان می رفت سراغ او و با هم بر می گشتند خانه خودشان.
مادر بزرگ سگی داشت که اسمش لوسی بود. اما آدبا او را لوس صدا می زد. می گفت او خیلی تنبل است و با آدبا بازی نمی کند. مادربزرگ هم می گفت همه اش توی فکر است که راهی برای جنب و جوش لوسی پیدا کند. مادر بزرگ فکر می کرد شاید لوسی مریض باشد.
آدبا زیاد باور نمی کرد و همیشه او را با سگهای دوستانش مقایسه می کرد و می گفت:
نه بابا! لوس مریض نیست فقط تنبل است. باید یاد بگیرد بازی کند.
یک روزی وقتی آدبا بعد از مدرسه رفت پیش مادربزرگ خبردار شد که مادربزرگ لوسی را پیش دامپزشک برده و او هم برایش رژیم غذایی نوشته و گفته باید تحرک داشته باشد. آدبا سر در نمی آورد:
رژیم غذایی برای سگ! تحرک یعنی چی؟
مادربزرگ همه را برای آدبا توضیح داد و از او خواست بعدازظهرها با لوسی بروند بیرون و یک ساعتی قدم بزنند.
یک… ساعت! کجا برویم؟ شاید باید اتوبوس سوار شویم و برویم پارک بزرگ شهر.
مادربزرگ گفت:
نه. لازم نیست جاهای دوری برویم. در همین چند خیابان اطراف خودمان قدم می زنیم. راستش من هم باید بتوانم…
آدبا پرید وسط حرف مادربزرگ:
شما نگران نباش. من با دوستانم لوس را به گردش می بریم.
مادربزرگ فکری کرد و چیزی نگفت. فقط لبخند زد.
قدم زدن های یک ساعته خیلی خوب شروع شد. آدبا از مدرسه می آمد و چیزی می خورد و تا آمدن بابا یا مامان، یک ساعتی با مادربزرگ و لوسی قدم می زدند. مادربزرگ غلادۀ لوسی را می گرفت و هی او را تشویق می کرد که راه برود و خوشحال باشد.
اما یک مسئله ای آدبا را نگران کرده بود. متوجه شده بود که مادربزرگ دیگر مثل گذشته به لوسی غذا نمی دهد. با خودش فکر کرد شاید مادربزرگ بی پول شده و نمی تواند برای لوسی غذا بخرد.
عصر یک روزی که برمی گشتند خانه خودشان، آدبا از بابا پرسید:
من فکر می کنم مادربزرگ خیلی فقیر شده. نمی تواند برای لوس غذا بخرد. میشه ما برای او غذا بخریم؟
بابا یک کمی تعجب کرد. از حرفهای آدبا سر در نمی آورد. خیلی ساده گفت:
مادربزرگ خودش می تواند برای لوسی عذا بخرد. فکر می کنم دستور دامپزشک را گوش کرده که لوسی باید رژیم داشته باشد.
چرا لوس باید رژیم داشته باشه. چرا نباید مثل همیشه غذا بخورد؟
برای اینکه دکترش گفته که اضافه وزن دارد.
خب داشته باشد. مگر اضافه وزن چیه! برای سگها که مهم نیست.
چرا فکر می کنی مهم نیست. وزن مناسب داشته باشند بهتر می دوند، شادتر هستند. بیشتر بازی می کنند.
چه دروغ هایی می گویی بابا! لوس بیچاره دارد از گرسنگی می میرد. اصلا هم خوشحال نیست. مگر می شود آدم گرسنه باشد ولی خیلی خوشحال. من اصلا این چیزها را باور نمی کنم. مادربزرگ خسیس شده. به لوس غذا نمی دهد.
آدبا خیلی نگران بود. شروع کرد برای دوستانش تعریف کند که مادربزرگ خسیس، او اجازه نمی دهد لوسی به اندازۀ کافی غذا بخورد. از آن روز به بعد آدبا هر بار با یک داستان جدید از گرسنگی لوسی سر دوستانش را گرم می کرد.
آدبا و دوستانش کم کم به فکر افتادند که کاری بکنند. داشتند بالا و پایین می کردند که چطور می توانستند لوسیِ گرسنه را کمک کنند.
تا اینکه به فکرشان رسید یواشکی بدون خبر شدن مادربزرگ به او غذا بدهند. نقشۀ باحالی بود. حالا داشتند برنامه ریزی می کردند و به هر کدام هم مسئولیت خاصی داده شد. یکی باید از غذاهای سگ خانه شان کش می رفت و یکی دوتا قوطی با خودش می آورد. دیگری هم می توانست کنسروهای غذای گربه شان را بیاورد. و آخر سر باید جایی را به صورت انبار برای این همه آذوقه پیدا می کردند.
اوژن به گروه غذا جمع کن اطلاع داد که جای کوچکی را در گاراژ خانه شان درست کرده که گروه می توانست کنسروها را آنجا جمع آوری کند. در ضمن گاراژ آنها به خانۀ مادربزرگ نزدیک بود.
راز غذای پنهانی خیلی به آنها حال می داد. مراقب بودند تا بزرگترها راز آنها را کشف نکنند. گروه بچه ها برای خودشان هم اسم گذاشتند: گروه ضد گرسنگی سگها.
قرار گذاشته بودند نه تنها به لوسی بلکه به همۀ سگهایشان غذای اضافی بدهند تا آنها خوشحال شوند. یکی دونفر از گروه کمی ترس داشتند اگر لو بروند خیلی خیلی بد می شود.
یکی دو نفر دیگر هم فکر می کردند این کارها سرانجام خوبی نخواهد داشت و گروه حتما برای کارهایش خجالت می کشد. اما آنها نمی خواستند گروه را ترک کنند و دنبال چیزهای دیگری بروند. مانده بودند و فقط غُر می زدند.
بقیۀ بچه ها هم کاری به غر زدن آنها نداشتند و کار خودشان را می کردند.
حالا باید فکر میکردند که چطور لوسی را به آنجا بیاورند و به او غذا بدهند.
خیلی زود راه حل پیدا کردند. به بهانۀ کمی بازی با سگهای اوژن که خیلی کوچک و ناز بودند، توانستند مادربزرگ را راضی کنند که آدبا از او مواظبت می کند و آنها راه دوری نمی روند. فقط در پشت محوطۀ خانه شان آنجا که زمین صاف و بزرگی هست، می روند و بازی می کنند.
مادربزرگ هم می توانست به آنجا برود و بازی سگها را تماشا کند.
خیلی ساده و بی دردسر مادربزرگ را گول زدند و لوسی را به پشت ساختمان کشاندند. همه چیز آماده بود و هر بار لوسی کمتر از چند دقیقه یک ظرف غذای حیوانات را سر می کشید. آدبا خیلی خوشحال بود. همه اش می گفت:
لوس جانم، دیگر گرسنه نیستی. بپر برو بازی کن.
نمی دانم چرا ولی بچه های گروه جرات نکردند سگهایشان را بیاورند و به آنها غذای اضافی بدهند. هر کدام یک بهانه ای آوردند. اما آدبا و اوژن همه اش به فکر غذا دادن به لوسی بودند و می خواستند همان طوری ادامه بدهند.
لوسی غذاها را می خورد و شاد و خوشحال کمی با سگهای کوچولوی اوژن بازی می کرد و حسابی به او خوش می گذشت.
مادربزرگ باز هم لوسی را پیش دامپزشک برد تا از حال و روز لوسی خبر بشود. دامپزشک از چیزی خیلی تعجب می کرد اما چیزی به مادربزرگ نمی گفت و فقط اصرار شد مادربزرگ رژیم غذایی لوسی را خیلی جدی اجرا کند.
طفلک مادربزرگ! فهمیده بود که لوسی وزن کم نمی کند اما نمی دانست اشکال کار کجاست.
آدبا و اوژن هم می دیدند که لوسی هی بیشتر غذا می خواهد ولی اصلا دلش نمی خواهد با سگهای اوژن بازی کند. غذای اضافی را می خورد و گوشه ای لم می داد و حال بلند شدن نداشت.
کم کم شکل و قیافۀ لوسی تغییر می کرد. وقتی راه می رفت انگار یک بشکه آب این طرف آن طرف می شود. بدتر از همه نه دیگر حاضر بود با مادربزرگ پیاده روی کند و نه به آدبا گوش می کرد که بپرد بالا و پایین و بازی کند.
لوسی حالا شده بود یک سگ شکمو و تنبل و بی حال.
آدبا و اوژن هم نمی دانستند چه باید بکنند. بعضی از بچه های گروه می گفتند دسته جمعی بروند پیش دکتر دامپزشک و راستش را بگویند. چند نفری هم می گفتند بهتر است آدبا به مادربزرگ بگوید که چقدر غذای اضافی به او می دهد.
چند نفری هم تصمیم گرفتند دیگر غذای اضافی برای لوسی نیاورند.
گروه ضد گرسنگی سگها دیگر به هیچ کس حال نمی داد. همه دنبال چیزهای بامزه دیگری می گشتند. این وسط اوژن و آدبا ول کن نبودند. هنوز هم فکر می کردند اگر به لوسی غذای اضافی بدهند حالش بهتر می شود.
لوسی راست راستکی مریض شد و آدبا هم با مادربزرگ پیش دکتر دامپزشک رفت. او خیلی نگران حال لوسی بود. گفت لوسی ممکن است بمیرد. یک دفعه صدای گریۀ آدبا بلند شد:
تقصیر من بود. من به لوس غذای اضافی دادم.
مادربزرگ و دامپزشک داشتند شاخ درمی آوردند!
آدبا داستان گروه ضد گرسنگی سگها را از اول تا به آخر برایشان تعریف کرد.
حالا بقیۀ داستان را خودتان حدس بزنید.


Leave a comment